زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... ماجراهای شیرین در یک روز مونده به تولد تقویمی رادین ...

1391/8/13 18:57
نویسنده : مامان رادين
327 بازدید
اشتراک گذاری

 

به نام خالق عشق و به نام خالق گل

به نام خالق تو ، بهترین بهانه شوق

 

  • ماجراهای شیرین در یک روز مونده به تولد تقویم شمسی رادین 13/08/1391

                       ◠‿◠  عید قدیر خم

                     ◠‿◠  دندون تازه تازه

                  ◠‿◠   آغاز آموزش استقلال در غذا خوردن

                  ◠‿◠   اولین بازی رادین در بازیگاه کودک

 

 

 

عیدت مبارک پسر عزیزم

امیدوارم پرچم ولایت علی و آل علی تا قیامت روی دستات استوار

و

حب علی و خاندانش تا ابد تو دلت باشه، گل من

 

 

امروز  شنبه است ،روز قشنگیه و عید ولایت ، عید قدیر خمِ ...

و دومین عید غدیری هست که ما سه نفر با هم هستیم ...

و یه روز مونده تا تولد پسر دوست داشتنی من.........

 

 

یادش بخیر پارسال تو چنین روزی ما ، من و بابا محسن ، به شوق اومدن تو به خونه ، داشتیم خونه رو تمیز می کردیم ، تا از مهمون کوچولومون استقبال کنیم و حالا یک ساله که تو، مهمون کوچولو در کنارمونی و خودت شدی صاحب خونه . یک ساله که شادترین زندگی رو داریم تجربه میکنیم و امیدواریم سال پیش رو از این هم شاد تر باشه که میشه به خواست خدا و با حضور قشنگ تو ...

 

 

امروز بابا محسن هم خونه هست . صبح از خواب بیدار شدیم و به خوردن صبحانه مشغول شدیم . وقتی مشغول خوردن صبحانه بودیم انگشتمو گذاشته بودی تو دهنت و محکم با دندونهات فشار می دادی ، وقتی دستمو بیرون آوردم تمام  دستم خیس شده بود از آب دهنت........... 

حین صبحانه خوردن دلم خواست که به خاطر این روز قشنگ ، سه نفری بریم بیرون تا یه دوری بیرون از شهر ، تو باغهای اطراف بزنیم ...

اما خوب .............

از وقتی بیدار شدی حسابی بهونه گیر و بد اخلاق بودی و کلی غر زدی...

دیگه هم حوصله من و سر برده بودی و هم حوصله  بابایی رو...

واسه همین دیگه به غر زدن هات توجه نکردم و نازتو نکشیدم و تو هم به جای این که آروم بشی موتور گریه کردن و روشن کردی و یه گریه 1 ساعته کردی و مدام پیشم میومدی تا نازت کنم ولی چون کلافه شده بودم بهت نگاه نمی کردم ....

بابا حبیب اومد تا ماشین رو به بابا محسن بده وبابا هم قرار شد تا خونه بابا حبیب رو برسونه و به خاطر اینکه هم تو آروم بشی ، هم من تو رو هم با خودش برد...

منم از فرصت استفاده کردم و به چیدن ظرفها تو کابینت که هنوز از شب تولدت بیرون مونده بود مشغول شدم...

وقتی برگشتید ، تا منو دیدی دوباره گریه هات شروع شد . چون هنوز باهات آشتی نکرده بودم ، دیگه دلم طاقت نیاورد ، بغلت کردم و نازت کردم و بعد از کمی شیر خوردن آروم شدی ...

تو ذهنم داشتم امروز و خواب دیشب رو مرور می کردم که تو چرا این طوری شدی که یهو یاد آبریزش دهنت موقع صبحانه شدم و سریع مثل برق گرفته ها به لثت نگاه کردم و دیدم که ؛

یه مروارید کوچولوی سفید مهمون دهنت شده و تو دوباره صاحب یه دندون تازه شدی ...

 

 

 

مبارکت باشه گل پسرم ، تاج سرم ، قند عسلم ........  

با این حساب الان هشتمین مروارید درخشان تو دهنت هم سر بیرون زده...

حالا صاحب دندونی شدی که تو عکس واست علامت زدم ...

 

دندون پیشین جانبی رادین پسری در اومد ... هورررررررررراااااا...

 

 

بلاخره تو بغلم خوابت برد و بعد از اینکه گذاشتمت سر جات ، من و بابایی ناهار خوردیم ...

صبحمون که خوب نبود ولی امیدوارم بعد از بیدار شدنت بهمون خوش بگذره ...

بعد از یه ساعت و نیمی از خواب بیدار شدی و حالا دیگه خوب بودی ...

برات ناهار گرم کردم ...

 طبق تصمیمی که از قبل گرفته بودم می خواستم اولین آموزش مستقل شدنت رو شروع کنم و اون آموزش تنها غذا خوردنت بود ...

از قبل برات یه ملافه رنگی رنگی دوخته بودم تا موقع تنها غذا خوردنت زیرت پهن کنم ، تا هم به خاطر رنگی بودنش اشتهات باز بشه واینکه برای یه مدتی بتونه بنشوندت و هم اینکه زمین کثیف نشه ...

 

و این اولین تجربه تنها غذا خوردنت بود ...

مبارکه عزیزم ...

خیلی جالب بود ، همه جا کثیف بود و لباس هات از همه جا کثیف تر ........

بابا محسن هم حسابی حرص می خورد که ای وای خودشو کثیف کرد ، ای وای لباسهاش کثیف شد و ...

 

ولی من راضی بودم تجربه خوبی بود .

بعد از خوردن غذات ، همه لباس هاتو عوض کردم و دوباره شدی پسر مرتب و تمیز بابایی.....

و این اولین تجربه تو بود از تنها غذا خوردنت ، که هم به من چسبید و هم به خودت...

 

 

بعد از غذا خوردنت ، بابایی گفت حاضر شیم تا ببره ما رو بیرون .لباس پوشیدیم و رفتیم به بوستان خارج شهر و بعد به بازیگاه ...

این دومین باری بود که اینجا میومدیم ...

 

 

 

 

از در ورودی بازیگاه به بابا گفتم تا بزاره خودت راه بری...

 

 و این هم اولین تجربه پیاده روی طولانی مدت تو عسلی بود.

 

 

البته چند باری هم زمین خوردی ولی چون سبکی خدارو شکر محکم به زمین برخورد نمی کردی تا دردت بیاد و گریه کنی...

و بعد وقتی که لامپهای رنگی رو دیدی با جیغ و هیجان

می پرسیدی :"این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"...

حدوداً پنجاه باری شد که پرسیدی و من هر دفعه صبورانه جوابتو دادم ...

اما وقتی هالوژنهای کف سنگ فرش تو مسیر رو دیدی دیگه حسابی شلوغ کردی و فقط به سمت اونها می رفتی ...

 

 

و با جیغ می پرسیدی این چیییییییییییییه؟؟؟؟؟؟؟

 

 

واز پله ها پائین نمیومدی تا تو پارک بریم و مسیرت رو به سمت اونها کج می مردی و می خواستی بگیریشون...

 

 

 حتی از نگهبان در ورودی هم پرسیدی که :"این چیه؟؟؟؟؟؟"

و نگهبان هم از این همه اصرار تو برای دونستن خندش گرفته بود ...   

این جا هم که داریم ازت عکس میندازیم ، لب و لوچه آویزونی که چرا وقتت رو گرفتیم و نمی زاریم بری ببینی "اون چیییییییه؟؟؟"

 

بلاخره بابایی مجبور شد قسمت پله ها رو بغلت کنه تا تو به خاطر لامپها  از دستمون فرار نکنی...

 

 

 

پایین که رسیدیم یه پدیده دیگه توجهت رو جلب کرد و اون فوارهای رقصان آب بود که همزمان با ریتم موسیقی به فراز و فروز در میومد ...

با شتاب به سمت اونها راه رفتی و من نتونستم دوربین رو تنظیم کنم و عکسات تار افتاد ...

عاشق اون فواره ها شده بودب و با دیدن اون دلت می خواست بپری تو آب ولی هوا سرد بود پسرم .....

ولی به دست زدن و ذوق کردن رضایت دادی ...

و حالا بازم با جیغ می پرسی " این چییییییییییییییییییییه؟"

بلاخره راضی شدی یه نیم نگاهی هم به دوربین من بندازی تا ازت عکس بیندازم ...

اما جاذبه تو رو به اون سمت می کشید ...

 

 

 

بعد از تماشای فواره و پایان موسیقی ، با همدیگه رفتیم به بازیگاه کودک ...

 می خواستیم بنشونیمت رو اسباب بازیها ، بابایی ازم پرسید چند تا بلیط بگیرم .چون می ترسیدم نشینی، گفتم فعلا همین توری بدون حرکت و آهنگ روش بشینی تا ببینیم چی می کنی...

 

 

 وقتی دیدیم آرومی به بابایی گفتم :"فعلاً یکی بگیر تا ببینیم سوار میشه این وروجک یا نه ..."

با دوباره شروع شدن فواره سر برگردموندی و دوباره دلت اونجا رو خواست ، اما زودی تغییر عقیده دادی و محکم رو حایی که بودی نشستی ...

 

به ماشین بغل دستت نگاه کردی و تعجب می کردی که چرا اون حرکت می کنه و شعر می خونه اما مال تو نه ...

 

 

بابایی با یه بلیط ماشین برقی  برگشت و نشستی رو ماشین بغلی که چشمت دنبالش بود ...

 

ماشین دو تا فرمون داشت ، یکی برای شاگرد و یکی هم واسه راننده و تو با چه ذوقی پشت فرمون نشستی و بازی کردی ...

حتی فرمون شاگرد که پشتش یه خرسی نشسته بود رو هم

می گرفتی و خودت هم ماشین رو علاوه بر تکونهایی که خود ماشین می خورد ، از شدت ذوق و هیجان تکون می دادی ...

 

 

این هم اولین تجربه بازی کردنت بود با وسائل برقی تو بازیگاه ،که کلی بهت خوش گذشت ...

 

 

بعد از اون هم با هم رفتیم و قطار سوار شدیم ...

اما از قطار مثل ماشین استقبال نکردی . فکر می کنم از صداش خوشت نیومد ...

دیگه داشت حوصلت سر میومد که خدارو شکر قطار ایستاد و پیاده شدیم ...

بازی دیگه ایی مناسبت پیدا نکردیم و ترجیح دادیم تا یه بار دیگه ماشین سوارت کنیم ...

انگار به من و بابایی بیشتر از خودت چسبیده بود بازی کردنت ...

اما وقتی تموم شد ، این دفعه به زور از جات بلند شدی و یکمی نق زدی ...

دیگه هوا سرد شده بود و به قصد رفتن خونه از پارک بیرون اومدیم ...

اگر چه صبح خوبی نداشتیم اما عصر خوب سه نفره ای بود ...

و امروز سبدی از اولین ها رو برای رادین به ارمغان آورد...

 

 

روز تولدت هم مامان بزرگها و بابا بزرگها زنگ زدند و تولد تقویمیت رو یه بار دیگه تبریک گفتند ...

اینم sms بابا حبیب که با اینکه به ماموریت همدان رفته بود ولی باز هم به یادت بود ...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)